نویسنده: امیررضا رجایی
ظهور العصر الذهبي
عـــصـــر طــــلایــی ظــــهـــــو ر
از متن کتاب:
از فضل بن عباس روایت شده است که گفت: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله به نزد من آمد، من به عزم دیدار آن حضرت بیرون آمدم، و او را دردمند یافتم که سرش را بسته بود. و فرمود: اى فضل دستم را بگیر. دستش را گرفتم تا اینکه بر منبر نشست، آنگاه فرمود: در میان مردم ندا کن. [سپس که ] مردم به نزد آن حضرت گرد آمدند، فرمود: «امّا بعد، اى مردم من [همزبان ] با شما خداوندى را که معبود راستینى جز او نیست حمد و سپاس مى گویم، و باید بگویم که در میان شما، اضطرابى بر من عارض شده است. اگر پشت کسى را تازیانه زده ام، این پشت من، باید از آن قصاص گیرد. و اگر آبروى کسى را دشنام داده ام، این آبروى من، باید از آن قصاص گیرد. و اگر مال کسى را گرفته ام، این مال من است، باید از آن برگیرد. و نباید از کینه [و انتقام ] من بترسد. چون که آن در شأن من نیست. بدانید، دوست داشتنی ترین شما در نزد من کسى است که حقّى را، اگر دارد، از من بگیرد یا حلالم کند، آنگاه اگر به دیدار پروردگارم روم، پاکیزه نفس باشم. و همانا مى بینم که کار به سامان نرسد مگر آنکه در میان شما بارها برخیزم [و سخنم را تکرار کنم ].
ما را در سایت سایت رسمی پایگاه بسیج شهدای خیبر مراغه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: عسگروحسين رنجبركله نو وعلي فتحي كهل بلاغ بازدید: 70 تاريخ: چهارشنبه 27 13 ساعت: 22:56